اختصاصی

  • جریانی نو در گالری‌داری هنر اصفهان؛ گفت‌وگو با ژیلا منانی

    «ژیلا منانی متولد اصفهان و فارغ‌التحصیل رشته زمین‌شناسی از دانشگاه اصفهان است. وی به منظور ادامه تحصیل، اقامتی نه ساله در ایتالیا داشته که این اقامت منجر به علاقه‌مندی بیشتر او به هنرهای زیبا شده و نتیجه آن گذراندن دوره‌های آزاد در رشته نقاشی در شهر جِنوای ایتالیا بوده است. وی همچنین چند سال به عنو...

مقایسه تطبیقی موش اثر بهمن فرسی و ادیپ شهریار اثر سوفوکل

 

چکیده:

آثار نمايش‎نويسان معاصر ايراني بر پايه دانش تجربي و مطالعات پراكنده آنها از آثار ترجمه شده غربي در سال‎هاي بعد از انقلاب مشروطه در ايران است كه سبب شده است آثار آنها ملغمه‎اي از مكتب‎ها و سبك‎هاي نويسندگان متعدد و دوران‎هاي مختلف را ايجاد كند. به همين دليل شناختن سبك و مكتب مورد نظر يك اثر منجر به مطالعه تمام آثاري مي‎شود كه خالق اثر طي ساليان متمادي آن را خوانده و از آن تأثير گرفته است.

غور و تأمل در يكي از اين آثار دايره المعارفي از لغات و تعبيراتي را در بر مي‎گيرد كه همچون واگويه هاي ذهني خود نمايشنامه‎نويس ايراني است به خصوص نمايشنامه‎نويسان نوگرا و ساختار شكن دهه 40 كه مغزي پرشور و انقلابي داشتند و حرفهاي نو و قشنگشان را در قالب كاراكترهاي منفعل و ساختارهاي نمايشي سست و ضعيف واگويه مي‎كردند. آنها نوشتن نمايشنامه را يك عمل كه منجر به تخليه رواني مي شود، مي‎پنداشتند. آن‎ها خود را سردمدار گروهي مي دانستند كه برخاسته است تا قشر خواب آلود و غفلت زده ايراني را بيدار كند. آن‎ها مي‎نوشتند تا دنيا را عوض كنند، غافل از آنكه مدرنيته‎اي كه بعد از دوران رضاخاني وارد ايران شد، مردم ايران را در خواب غفلت پر كردن شكم خالي برد و مجال شنيدن حرفهاي برخاسته از شكم سيري اين جوانان، رخت بركَنده شد. بهمن فرسي يكي از همين روشنفكران دهه 40 است كه در اين مبحث قصد مقايسه تطبيقي يكي از نمايشنامه هاي نسبتاً خوش ساختارش با يكي از برجسته ترين آثار نمايشي، اديپ شهريار است. پر واضح است كه فرسي در اين اثر صرفاً از اين نمايشنامه تأثير نگرفته است و در اين ديباچه مجالي براي شناسايي سبك و مكتب فرسي نيست و فقط در چند سطر اين دو اثر با هم مقايسه مي شوند. در این مقاله به تطبیق نمایشنامه موش اثر بهمن فرسی و ادیپ شهریار اثر سوفوکل خواهیم پرداخت و در انتهای مقاله به عنوان ضمیمه در دو بخش به زندگي نامه و آثار نامه سوفكل و فرسي پرداخته شده است.

 

بحث:

موش و اديپ هر دو قهرمان اين دو اثرند که هردو اثر نامشان را از نام قهرمانشان وام گرفته‎اند. هر دو نمايشنامه از جايي آغاز مي‎شود كه مردمان شهر بر عليه بنيانگذاران خود شوريده‎اند. تم اين دو نمايشنامه مبارزه اين دو قهرمان با كاراكتر زمان است. ولي همانطور كه خود آنها هم مي‎دانند كسي بر عليه اين كاراكتر پر قدرت و قدر، تاب تحمل و مقاومت را ندارد و شكست مي‎خورد و تاوانش را مي‎دهد. اديپ خود را آواره بيابان مي‎‎كند و موش روانه تيمارستان مي‎شود.

 

در مورد اديپ و مبارزه او با تقدير ساليان سال است كه سخن‎ها رفته و بازگويه آن تكرار بديهيات است. پس فقط مقاله‎اي از شاهرخ مسكوب در مورد اين اثر ارائه مي‎شود.

«اديپوس مردي است جوينده و خواستار دانايي و اين خواستن نه چيزي است كه به اراده وي باشد. گرچه مردي است با اراده خطير، اما عشق به دانايي در وي چيزي است برتر و بيرون از اراده. مي خواهد بداند زيرا نمي‎تواند كه نخواهد. آنگاه كه مي‎گويد: « نمي‎توانم حقيقت را ندانسته رها كنم.» جوهر جانش را بر ملا مي‎سازد. ميل به دانستن در وي آتشي است سركش و غريزي و اين كيفيت خود را از همان آغاز كار عيان مي‎سازد. چون مردم به دادخواهي از بلا و مصيبت، در برابر كاخش گرد مي‎آيند، او حتي نمي‎خواهد به وسيله هيچ فرستاده‎اي بداند چه مي‎گذرد، به ميان آنان مي‎آيد و مي‎گويد:

چون نخواستم به هيچ پيكي دل قوي دارم،

اكنون در اينجايم تا به تن خود بدانم.

انگيزه جستجو و طلب اديپوس در شناختن حقيقت، عشق به جماعت و آرزوي بهروزي آنان است. به همين سبب خواستار پاسخ هاتفان است و به همشهريانش مي گويد كه « دل بيدار و گريان و در راههاي بي سرانجام انديشه سرگردانم. » به سائقه همين مردم دوستي، در طلب خوني ناشناخته، قدم بقدم بي‎خويشتن و بيتاب به پيش مي‎راند و در هر گامي به خود نزديكتر مي‎شود و سخت‎تر به دام سرنوشت مي‎افتد.

اديپوس مردي داناست. از راز زندگي خود: پدركشي و مادر-همسري و رمز زندگي آدميان كه تنها ابوالهولي بر در شهر تباي مي‎داند با خبر است. آگاهي نخستين موجب گريز او از كورينتوس و پناه جستن به شهري است كه زادگاه و كارگاه سرنوشت اوست و دست يافتن بر ساحره شوم پي، ساكنان سپاسگذار تباي را برآن مي‎دارد تا وي را به شهرياري برگزينند و شاهبانوي شهر از آن او گردد. بيهوده نيست كه همسرايان به وي مي‎گويند: « كاش هرگز نزاده بودي تا رازي نمي گشودي.» اما برتر از دانستن اراده و اشتياق به دانستن و جويايي روح است در طلب حقيقت. و اين اديپوس مردي كه مي‎خواهد هر چه بيشتر و هرچه ژرفتر بداند. « مي خواهد بداند كيست و نمي خواهد چيزي باشد جز آنچه هست.» سرچشمه رنج اديپ دانايي است اما بي‎گمان عشق در كارش دستي دارد و خمير مايه ي سرنوشت آنان را مي‎سازد.

تقدير اديپوس گشودن راز تقدير است. در برابر قدرت اسرارآميز و جان شكار تقدير هر يك از ما بالقوه اديپوس هستيم. جرثومه‎ي اديپوس بودن در باطن ما پنهان خفته است. هميشه در زندگي نيرويي است آن سوي دسترس و توانايي يكايك آدميان. شايد سرچشمه اين نيرو در قوانين طبيعت ناآگاه است كه بر انسان آگاه فرمان مي‎راند. انسان در جهان خود كامه طبيعت غير انساني بسر مي‎برد و ناچار است بكوشد تا چگونگي كار كرد آن را دريابد و به كار خويش گيرد. براي زيستن راهي جز اين نيست. پس دسترسي و تسلط بر تقدير، خود تقدير انسان زنده است و بدين معني اديپوس مظهر زنده ترين خصلت آدمي است. گر چه هر كاميابي خود ناكامي تازه اي است با آن يگانه و جدايي ناپذير، زيرا انسان محدود و رهسپار، در هر گام در مي يابد كه به نهايت جهان بي نهايت نمي‎توان رسيد.

در كار دانستن، پرومتوس خود آگاه به جنگ با خدايان برخاست و اديپوس ناخود آگاه به جنگ با تقدير. در اين ستيز و آويز، انسان موج بي آرام درياست و تقدير او صخره ديرپاي ساحل. اولي در تلاش و پاشيدگي و تشكيل است و دومي استوار و بسيار دير تاثير پذير.

در جنگ پرومتوس و خدايان، پرومتوس و در نتيجه انسان پيروز است، اما در نبرد ميان اديپوس و تقدير گرچه مظهر وي، ابوالهول جان مي‎دهد اما سرانجام او نيز كار خود را مي كند. نخست از زبان فويبوس خداي روشني و حقيقت به لايوس مي گويد كه فرزند وي چه خواهد كرد و سپس به همان فرزند مي‎گويد كه بر وي چه مقدر است، و تمامي آنچه را كه اديپوس به نيروي تمام از آن گريزان است بر وي فرود مي‎آورد. بدين‎سان تقدير پيروز است و اديپوس مغلوب. سرنوشت اديپوس علي‎رغم كوشش بسيار او به انجام رسيد. در حقيقت پدر كشي و زناي با مادر گناه تقدير است كه آن را ساخت و پرداخت و خواستار ارتكاب آن بود نه اديپوس كه در تكوين آن دستي نداشت و از انديشه عمل بدان نيز گريزان بود. بدين‎سان اگر اديپوس گنهكار نيست پس در برابر ديگران محكوم نيست و اگر آدميان اورا محكوم ندانند تقدير آب در غربال بيخته و شخم بر دريا زده است. تقدير چون صاعقه بر اين نهال انجير هندي فرو مي‎افتد و آن را مي‎سوزاند اما هزاران ساقه ديگر اين درخت در دل خاك فرو مي‎رود و از گوشه‎اي ديگر براي تماشاي خورشيد سر مي‎كشد. اديپوس در خود مي‎ميرد و در ما متولد مي‎شود به همين علت سرگذشت او تراژدي تسليم و رضا نيست. گرچه پس از اين نبرد وي خود به مرگي زنده گرفتار است ولي اديپوس بودن در قلب ما زندگي دردناك و سربلند خود را از سر مي‎گيرد. كسي تقديري شوم‎تر از اين ندارد و با اين همه هيچ‎كس چون او ما را به جنگ با تقدير بر نمي‎انگيزد و يا دست كم همدلي ما را تسخير و تصاحب نمي‎كند. چون تا آن روز كه هريك از ما را نيرويي دشمن وار و بيگانه بنحوي تهديد مي‎كند و مي‎آزارد رنج اديپوس را درخود احساس مي كنيم و درد خود را مي بينيم كه در وي تجسم يافته است. شايد به توان گفت كه داستان اديپوس و تقدير مثل داستان مثل سياوش و افراسياب است. سياوش كشته مي شود ولي خون او نمي ميرد. هميشه در جوشش است، از آن پر سياوش مي‎رويد و سرانجام خون دامنگير اين ستم ديده دامن افراسياب ها را مي‎گيرد.

بدين‎ترتيب اديپوس از ما تماشاچيان سهل انگار سپاهي فراهم مي‎سازد مهياي جنگ با تقدير. ديگر از اين نظرگاه، پيروز اديپوس است و مغلوب، تقدير. در اين آوردگاه هيچ يك از هماوردان بتمام بر ديگري ظفر نمي يابد. بلكه هر يك به نحوي در خويشتن پيروز و مغلوب است و پيروزي و شكست وحدت خود را در آنان بازيافته است.

در جستجوي آن گنهكار شوم پي اديپوس مي‎خواهد به هر تقدير كلاف سر در گم راز تازه‎اي را باز كند. او چند بار تا پرتگاه تباهي به پيش مي‎راند ولي روزنه اميدي گشوده مي‎گردد، اديپوس بدان چشم مي‎دوزد تا فرجام كار كه مي‎گويد:« افسوس همه چيز بر ملا شد، رازي در پرده نماند!»

به اميد نمي‎توان دل قوي داشت، در حالي كه شمشير آخته تقدير برفراز سرما آويخته است دل در اميد بستن تباه است. اميد را پاندورا از جانب خدايان آورد. مانند آتش از جهاني ديگر فرادست ما خام دستان آمد و به همان اندازه از آن ماست كه عنصر آتش. اين هر دو در انسان عرضي و عاريتي هستند نه جوهري و اصيل و حال آنكه تقدير در باطن جان انسان خاكي است. از زمين به آسمان رفت، از بطن ما جدا شد و به ميان خدايان راه يافت.

خواهران تقدير از پيوند شهريار خدايان و تميس الهه قانون به جهان آمدند. تميس از اورانوس (آسمان) زاده شد كه او خود فرزند گايا (زمين) است. پس تميس آن قانون كلي و ازلي و ابدي است كه از هستي زمين و آسمان و تمامي طبيعت زاده مي‎شود و همه موجودات و از جمله آدمي بنابر آن زيست مي‎كنند. تقدير از چنين قانوني سرچشمه مي‎گيرد كه حيات آدمي بي آن نه تنها ناممكن مي‎نمايد بلكه خود اوست كه انسان را آنچنان‎كه هست مي‎سازد و مي‎پردازد. تقدير زاده از چنين قانوني، تمام تار و پود ما را مي‎ريسد و اصل جوهر ماست. پس نمي‎توان با سلاحي عرضي و عاريتي به نبرد چنين دشمني شتافت. بدا به روزگار مردي چون اديپوس كه بخواهد از آذرخش تقدير در جان پناه بوريايي اميد پناه جويد. در اين حال جز خاكستري از وي بر جاي نخواهد ماند. در تراژدي كهن يونان، جهان‎بيني اساطيري پيوسته آدميان را از توسل به دستاويز زود گسل اميد بر حذر مي‎دارد و نداي خرد در مي‎دهد زيرا تنها به ياري اوست كه انسان مي‎تواند قوانين جاويد مينوي را دريابد و حد خود را بيابد و آنگاه به اميدي در خور و سزاوار خويش چشم بدوزد. تقدير اديپوس در كشتن پدر و به زني گرفتن مادر نيست و يا اگر هم باشد اين سرنوشت آسماني اوست كه چون تقديرتمام دودمان كادموس از جهاني ديگر بر يكايك آنان مقدر شده است. اين تقدير ساكن و انفعالي آنان است. لائيوس و يوكاسته نيز از همين خاندان نفرين شده‎اند. يكي به دست كسي كه نمي شناسدش كشته مي شود و ديگري از پس عمري زندگي به نيكنامي و سربلندي تنها دمي مصيبت مرگ را بر خود هموار مي‎سازد. آنان به مرگي كمابيش عادي و بي شكنجه جان مي‎سپارند. عاقبت كار خفتن در ديار خوابزدگان است. اينكه مردي يا زني در پيري كشته شود و يا خود را بكشد كيفيت حيات او را دگرگون نمي‎سازد. و حال آنكه تقدير اديپوس چيزي بكلي جز اينها و ساخته دستهاي خود اوست. بر خلاف پدر و مادرش از آن او فعال و پوياست، جوانه مي‎زند، رشد مي‎يابد و زندگي مي‎كند. اديپوس چون از اراده خدايان آگاه مي‎شود بدان گردن نمي‎نهد و مي‎كوشد تا خواست خود را به انجام رساند. او از آنگاه كه در مي‎يابد پدر كشي و مادر همسري بر وي مقدر است نخستين سنگ تقديرش را بنا مي‎نهد. از پدرخوانده و مادرخوانده و در حقيقت از اراده خدايان مي‎گريزد و يكه و تنها رو به راه مي‎نهد تا از خود تقدير تازه‎اي بسازد. انگيزه گريز او دانايي است و نهال تقدير خود ساخته وي از همين جا مي‎رويد. اديپوس در راه سرنوشت به رازي تازه بر مي‎خورد. او كه بيشتر در انديشه محنت مردمان است تا زندگي خود و به خاطر آنان از هيچ كارش دريغ نيست ديگران را نيز از خود قياس مي‎كند و مي‎پندارد آنان مي‎توانند براي رستگاري همشهريان نام و ننگ را به هيچ  مي‎گيرند و در ايثار نفس بي روا باشند. اين است كه به سادگي تمام مي‎خواهد تا اگر كسي مي‎داند لائوس به دست كه كشته شد بتمام  برايش باز گويد و يا حتي اگر خود چنين كرده است نهراسد و به زبان آيد. اما هيچكس لب نمي‎گشايد و همچنان خاموشي است. پس عجيب نيست كه اين خود نثار خلايق دوست بسي زود غضبناك گردد. تمام مهرباني به همشهريان با نيروي جوشنده‎اي كه در آن است به خشمي پر آشوب به ضد آنكه علي رغم همشهريان، به سود خويش خاموش مانده، بدل مي گردد. تا هم اكنون سرنوشت گنهكار تبعيد بود بي هيچ آزار ديگري. اما از اين پس خون او تباه، از هر سرايي رانده و بي غمگسار است. ديگر تقدير فرزند لائيوس، پسر و شوهر يوكاسته، پدر و برادر آنتيگنه و ايسمنه ساخته شد، آنچه بالقوه بود بالفعل مي شود. خدايان بذري در وي كاشتند او آن را مي پرورد تا ببالد و ريشه هاي زهرآگينش هستي وي را تسخير كند. تاكنون تقدير او چون ديگر كسان دودمانش، همانند پدر يا مادرش بود. از اين دم است كه آن مار خفته جان مي گيرد و هجوم مي آورد. تكاپوي خشمگين اديپوس در يافتن گنهكار و در گشودن رازي كه خود اوست، آغاز مي گردد. او در كار شناسايي از درد دانستن لبريز است، با گامهاي جستجوگر به سوي سرچشمه حقيقت مي‎شتابد ودر گرداب آن غرقه مي شود. اينك شناخت حقيقت تقدير اوست و چون از تقدير خود، از حقيقت جان شكار به تنگ مي‎آيد با دستهاي خود چشمهايش را كور مي كند تا ديگر آپولون خداي روشنايي و حقيقت را نبيند. نابينايي اديپوس عمل دست‎هاي اوست و ساختن سرنوشتي كه عاقبت آن نابينايي است، آن نيز كار خود اوست. »[1]

تقدير اين هر دو قرباني شدن براي سعادت و نيك‎بختي مردمان است. زمان بازي در نمايشنامه موش از پس فردا آغاز مي‎شود. مكان بازي: شهري كه نام آن در گذشته ترفنج بوده است.

آدم‎هاي بازي: موش، ميانجي، مدير دولت، مدير فرهنگ و . . .

پرده‎ی اول: مديران حكومتي كشور، در آپارتمان مدير دولت در هفتاد و دومين آسمانخراشي جمع شده‎اند تا راجع به زمين موش و چگونگي خريد يا گرفتن آن به شور بنشينند.

پرده‎ی دوم:  فردا صبح، «مدير فرهنگ» به دخمة موش مي‎رود تا او را قانع به فروش زمين خود كند. موش از خودش، زندگي و . . . صحبت مي‎كند و زير بار نمي‎رود. مدير فرهنگ با واقف شدن به تنها ماية حيات روحي موش، آفتاب، آنجا را ترك مي‎كند.

پرده‎ی سوم: موش تنهاست. راديو خبر پخش كردن اعلامية فوق‎العاده دولت را در ساعت دوازده ظهر مي‎­­­دهد. موش درهم  و شكسته است. ميانجي در كنار تيري سيماني در خياباني پر از آسمانخراش ها سيگاري روشن مي كند و ادامه خبر راديو را از بلندگوهاي موجود در خيابان مي شنود. نگاهي به ساعت و . . . خروج از صحنه.

«ترفنج» نام قديم شهري كه نمايشنامه موش در آنجا اتفاق مي‎افتد. شهري كه نود سال پيش توسط چند روشنفكر خريداري شد و شهروندان خودش را از بچه هاي زير هفت سال انتخاب كرد. كشوري كه شهر كوچكي بود، اما به دليل نظامات خاص اجتماعي تبديل به كشوري شد. ترفنج در لغت به معناي «دشوار و باريك» كه به واقع همه چيز در اين كشور باريك و دشوار شده است.

 

هفت ساله‎ها و زير هفت ساله‎ها بزرگ شدند، تكثير كردند و تكثير شدند تا جايي كه در زمان بازي «پس فردا»  ترفنج چهارده ميليون نفوس دارد و در هر متر مربع چهل نفر زندگي مي‎كند. آسمان‎خراش‎ها شهر-كشور را دربر گرفته‎اند و تاريكي در خيابان‎ها محسوس است. فاصله‎ی بين طلوع و غروب آفتاب براي آسمانخراش نشين‎ها دو ساعت است. چيزي نمانده كه خيابان‎ها و كوچه‎ها را بردارند و تمام كشور را سقف بزنند و دو بال به آدم ها بدهند تا زندگي زنبوري را شروع كنند. تنها نقطه‎ی خالي شهر دخمه موش است. زميني كه در گذشته، آخرين فرقه مذهبي، اجساد را براي از بين رفتن و خرده شدن تدريجي توسط پرندگان در آن مي‎گذاشتند؛ زميني به شعاع پانصد متر كه امروزه لااقل فضاي لازم براي زندگي سه تا چهار ميليون نفر را فراهم مي‎كند. در كشوري با نام قديم ترفنج مذهب وجود ندارد. مردگان نه دفن مي شوند نه بر مرام گذشته در معرض هجوم لاشخورها و پرندگان ديگر قرار مي‎گيرند، بلكه سوزانده مي‎شوند و از آنان صابون و كود توليد مي‎شود تا به استفاده  عمومي برسد. در شهري كه كشوري است القاب و عناوين و عناوين رئيس، وكيل و . . . به دور ريخته شده و فقط يك عنوان، «مدير» باقي مانده است. زير دستان را هم به شماره مي‎نامند تعارفات و نظام هاي خاص اجتمـاعي كه مخصـوص نظام قبـلي ترفنـج بـوده از ميـان رفته و تا حد امكان سعـي در از بيـن بردن آن مي‎كنند، اما باز هم اين نوع حركات و رفتارها بعضاً ديده مي‎شود. شهر چهارده ميليوني را يك گروه بيست و پنج نفري تحت رياست «مدير پاسداري»  پاسداري مي‎كنند و هيچ جدال و برخوردي در آن اتفاق نمي‎افتد و يا احياناً اگر اتفاق بيافتد با كوچكترين چشم نازكي محافظان شهر ختم مي شود و دو طرف شرمنده از اين برخورد هر يك از سويي روان مي‎شوند. مطبوعات وجود خارجي ندارد و به قول مدير پاسداري: «عالي‎ترين اقدام ما اين بوده كه وسوسة وجود مطبوعات رو در جامعه نابود كرديم.»

آيين فردي چيزي است كه در ظاهر قرار است در اين شهر- كشور پياده شود. آيين و روشي كه نبايد اجازه دهد جامعه در مقابل فرد قرارگيرد و اگر چنين شد جامعه محكوم است. شهر- كشور ترفنج جايي است در كنار ناكجا آباد ذهن نويسنده كه مي تواند هرجا باشد و يا به هر شهري و كشوري مربوط شود. ترفنج آنجايي است كه همه شهروندانش ساخته دست مديران آن هستند و همه ماشيني و كوكي اند. زندگي سرد و بدون آفتاب در ميان خانه هاي كندويي شكل و طبقاتي. جامعه‎اي كه غذايش از طريق فرايندهاي شيميايي بوجود مي‎آيد و حتي مديران نيز از عواقب خطرناك و واكنش‎هاي منفي آن در دراز مدت، بر روي بدن، آگاهي دارند. غذا براي خوردن، هرچه كه باشد؛ جا براي خوابيدن، هرجا كه باشد. ترفنج كشوري در آينده است -كه همين امروز است-. كشوري كه مديرانش سعي در از بين بردن رسم و رسوم و آداب گذشته دارند.

كشوري كه فرهنگش در گذر زمان پرداخت نشده است بلكه فرهنگي مكانيكي، رياضي وار و فرمولي ساخته دست مديران دارد. فرهنگي كه بانيان آن نيز آن را نقص مي‎كنند، اما شهروندان ملزم به اجرا و اطاعت و به كارگيري آن مي‎باشند. از آيين فردي مي‎گويند، اما هم اينان خود در نقص آن مي‎كوشند. از آزادي مي‎گويند، اما مطبوعات را كه وسيله‎اي براي بيان آزادي است، حذف مي كنند. از قانون سخن به ميان مي‎آورند اما منطق روز را به قانون كل ترجيح مي‎دهند و . . .  خلاصه اينكه ترفنج نامي است در گذشته براي شهر- كشوري در پس فرداي آينده موش شخصيت اصلي نمايشنامه، شخصي است كه «به نوع به خصوص زندگي كرده، بد نيست، خوب نيست، مخالف نيست، موافق نيست، رام نيست، سركش نيست، دوست نداره، زن نداره، با قانوني سر و كارش نيفتاده، اختلافي داشته باشه، مرافعه اي كرده باشه، بدزده، بزنه، بدگويي، عريضه، تشويق، پاداش، شكايت، ترقي، ابداً! هرگز! از هرچيزي كه مي تونسته اسمشو تو دهن ها بياندازه فرار كرده، حتي سفر، سفر هم نكرده.» در حدود يکصد و نه سال پيش در اتاق شماره سيزده مسافرخانه «خنجه» در ترفنج در نيمه اول ماه ميانه زمستان به دنيا آمده است. «مدير نفوس» مادرش را تاتاری و پدرش را آذری و جد پدری اش را قرقيزی- روسی می نامد، اما موش خود را بی پدر و مادر می‎داند و خود را بوته وحشی خودرو که محصول همين سرزمين است می نامد. در آنجا بازی‎های خاص خودش را داشته و خانه‎هايی را با چوب کبريت می ساخته که دايره‎ای و بدون ديوار و مرزبندی بوده‎اند. از دوازده سالگی تقاضای بيرون آمدن از يتيم خانه را می‎دهد. به چندين کار که ربطی به استعدادش نداشته دست می‎زند. اکثر کارهايی که بعد از يتيم خانه انجام می‎دهد، شبانه است و روزها به اجبار می‎خوابيده و کمتر در ميان مردم می آمده است. آخرين کارش تصحيح روزنامه بوده که با از ميان رفتن مطبوعات بيکار می شود. در بيست سالگی از پدری که تنها دلايل پدری‎اش به قول موش «وکيل و وصيت‎نامه‎اش»است، ثروتی به ارث می‎برد. خودش را برای تنوعی که هميشه به دنبالش بوده و براي رفع تشنگي دانايي اش تحت آزمايش دکتری به نام« ياشار» قرار می‎دهد. موش نيز همچون اديپ فقط مي خواهد بداند و براي رسيدن به دانايي هر رنجي را تحمل مي‎كند. او نيز مي خواهد بداند چيست؟ چگونه به وجود آمده؟ مرگ چيست؟ زندگي چيست؟ مدام فكر مي كند و آدمي كه فكر مي كند هميشه تنهاست. نامش را از نام قبلی خود به موش تغيير می‎دهد. تقاضای واگذاری ثروتش را در ازای تصرف قبرستان خارج شهر و حقوقی مادام‎العمر برای گذران زندگی، به دولت وقت می‎دهد. تقاضا پذيرفته می‎شود و از آن به بعد در لاک خود فرو می‎رود. همه چيز و همه قضاوت ها را به فردا می سپارد. هر گذشته ای را ديروز می‎داند.

 

کار را به زنجير کشيده شدن شرافت می‎داند. از تعارفات متنفر است و از ترحم بيزار، «ترحم! زيباترين و گزنده‎ترين دشنام دوستانه.» خدا را تنها فرمانروای شکست‎ناپذير در زمين می‎داند، و او را زورمند و زيبا تصوير مي‎كند، خدايی که زاييده بشر است. مردم را دو دسته مي‎كند : «دسته نود و نه درصد، به هر حال، حاکم و دسته يک درصد-بی‎ چون و چرا- محکوم.» خودش را به جزيره‎ای در خشکی تشبيه مي‎كند  و به نقاشی علاقه دارد و نقاشی مي‎كند  و تابلو هايش را معشوقه هايش، معشوقه‎هايي باوفاتر از انسان می‎داند. خودش را بری از هر راز و پنهان کاری می‎داند. در جايی که رازی نيست، اعتقادی به بسته بودن درها ندارد، چون با سکوت بزرگ شده، اما  جايی که حرف می‎زند با فلسفه خودش جلو می‎رود. در عين ترجيح دادن به سکوت، حاضر جواب است. در جواب سريع و چالاک و در مخمصه انداز است. زندگيش جدای از مـردم و مردم او و دخمه‎اش را قبر سرباز گمنام می‎نامند و برايش احترامی منطبق احترام بزرگان در گذشته قائلند. در دخمه‎اش ماکتی از دخمه و آسمان خراش های اطراف دارد که نشان از احاطه کاملش به اوضاع و جغرافيای شهر – کشور ترفنج است. دخمه را در جايی درست کرده که حتی اگر بزرگترين آسمان خراش شهر را همچـون درخـت قطع کنند و آسمان خـراش واژگـون شود، آسيبی به دخمـه نرسد.

 

او نيز تقدير را كه خود احتمال مي نامدش پذيرفته است و خود را هر لحظه آماده نابود شدن توسط همين قدر قدرت مي‎داند. او نيز ذر ذل آرزو دارد گرفتار جبر انسانها نشود ولي كسي ياراي مقابله با عبور زمان را ندراد و بالاخره اين زمان است كه پيروز مي شود. در اتـاق های دخمه، بر خـلاف اتـاق «مدير دولت» که نمونه ای بارز در زندگی آسمان‎خراش- نشين‎هاست و حتی طاقچه‎ای وجود ندارد و خالی از تابلو و تنديس و شمايل و... است، پر از تابلوهای نقاشی است. صليبی در وسط اتاق در کنار ماکت وجود دارد که فتيله ای به آن وصل است و اين فتيله به جای جای دخمه که توسط خودش طراحی شده و ديناميت گذاری شده وصل است و آن را برای احتمالی که به آن اعتقاد دارد گذاشته است. زمين را جزئی از روح و خون خود می‎داند. فلسفه‎ای به نام متکی و متکا دارد، «من هميشه فکر کردم بشر نبايد متکی باشد، بعد ها به اين نتيجه رسيدم که متکا هم نبايد باشد، نه تکيه بده و نه بهش تکيه بدن، چون هر کدوم از اين دو حالت وجود داشته باشد تجلی حقيقت فرد امکان نداره.» به آزادی و مختار بودن بشر در جوامع امروزی اعتقادی ندارد و آن را زشت ترين فريب روزگار می داند. به افساری اعتقاد دارد که بر گردن بشريت است و آن را نابود ناشدنی می داند و اعتقاد دارد: «هر دسته ای فقط افسار های دسته قبل از خودش رو نابود مي‎كند  تا بتونه افسار خودشو به پوزه بشريت سوار کنه.»

خود را مريض تفـکراتش می دانـد. تفکـراتی که از فلسفـه مختص خـودش سرچشمه می گيرد. شخصيتی «ديوجانوس» وار و فلسفه ای مبتنی بر فلسفه «کلبيون»- سگ رفتاران- که بازگشت به طبيعت و آزادی فردی را مقدم به همه چيز می شمارند، دارد. او وظيفه و مسؤوليت را جزء لاينفک زندگی انسانی می داند و به نوعی در حيطه اگزيستانسياليست ها، قرار می گيرد. او به «من» خود رجوع کرده و «من» خويش را مسؤول در مقابل «من طبيعت» می‎داند. از تنهايی گريزان است و به اجبار به آن تن داده است. به «دلهره» يا همان واژه «احتمال» اعتقاد دارد و او نيز همچون اگزيستانسياليست ها اعتقاد دارد که «بشر همان است که از خود می سازد.» اما در عوض به نوعی مطلق گراست و به نسبی بودن اعتقادی ندارد.

اديپ شهر تبای را بر پا مي‎كند و ساحره‎اي را كه سالهاست جان مردمان شهر را مي‎گيرد با دانش خود از پاي در مي‎آورد. شهر ترفنج با پولي كه موش در اختيار كارگزارانش مي‎دهد از چنگ هيالوي فقر و نابودي رهايي مي‎يابد. ولي زمان مي گذرد و ناگزير همه چيز فراموش مي‎شود. مردمان تباي پس از آشكار شدن رازها به راحتي ناجي خود را فراموش مي‎كنند و او را آواره بيابان مي‎كنند. مردمان ترفنج براي آسايش خود دخمه موش را متصرف مي‎شوند. موش و دخمه اش بايد كور شوند. اين جزاي اديپ كشور "ترفنج" است.

آنها مي‎خواهند تنها ساختمان بدون سقف شهر كه دخمة موش است را ويران كنند و تنها ساختماني را كه در آن مي‎توان، نظاره گر طلوع، غروب طبيعي شد. موش نمي‎خواهد روح خود، وجود خود، دخمه‎اش را بين آدم‎هاي ديگر تقسيم كند و يا بفروشد. پس تنها يك راه مي‎ماند، زير پا گذاشتن موش و دخمه‎اش و نقص آشكار آئيني كه مي‎گويد "بايد شرايط يا مسئله‎اي پيش نياد كه جامعه مجبور بشه جلو فرد بايسته و اونو محدود كنه و اگر پيش اومد اونوقت ديگه جامعه است كه بايد پس بنشينه و خودش رو محكوم و بي اختيار كنه. "[2]

كسي در اين كشور نبايد به ديگري اتكا كند. در حالي كه حكومت مركزي خود متكي به موش و ثروت  اوست. پارادوكسي كه در منطق اين كشور جود دارد.

آنها مداركي جمع مي كنند كه موش را به جامعه يك ديوانه معرفي مي كنند و …

در اين نمايشنامه همرنگ شدن با جماعت آنچنان اهميت مي يابد و فرديت آنچنان مردود شمرده مي‎شود، كه به نابودي موش مي‎انجامد. دنيای خلق شده فرسی در موش، دنيايی دخمه‎ای و کندويی است. دنيايی که به رد تمام آن چيزها که به سنت‎گرايی مربوط است می‎کوشد و فضايی مدرن و خالی از هر احساس انسانی و انسان‎های صرفاً ماشينی. فضای خفقان آور و انتزاعی و تنها نقطه  متضاد آن موش است. موشی که ميليون‎ها سال در زمين زندگی کرده، موشی که از دخمه‎اش بيرون نخواهد رفت، مگر با گرفتن تنها دليل زندگی‎اش، آفتاب. تم اين دو اثر مبارزه اين دو قهرمان در مقابل تقدير است. تقدير اديپ را خدايان رقم زده‎اند و تقدير موش را انسانها و چه بسا كه قدرت انسانها بس بيشتر از قدرت خدايان است چرا گه به قول موش بشر ديگر هرگز نخواهد توانست قهرماني به اين زيبايي و زورمندي بيافريند.

 

ضمائم:

 

سوفوكل و فهرست آثارش: 

« در سال 6/495 پيش از ميلاد مسيح، يعني 30 سال پس از تولد اشيل، در دهكده اي بنام كولونوس COLONEUS نزديك آتن، كودكي بدنيا آمد كه بعدها يكي از بزرگترين درام نويسان جهان گرديد. پدرش تاجري متمكن بود و خودش از لحاظ زيبايي و سلامت اندام از سر آمدان زمان خود بود. چنين به نظر مي رسيد كه سوفكل ظاهراً شوق و رغبتي به بازيگري داشته و برآن بود تا هنرپيشه شود. دو بار هم در نمايشنامه هاي خود در نقش هاي مختلف ظاهر شد، اما بعدها توجهش را تمام و كمال مصروف نوشتن كرد. سوفوكل شايد در زمره خوشبخت ترين درام نويسان جهان بشمار آيد. چرا كه در دوره اي زندگي مي كرد كه يونان از لحاظ فرهنگ و تفكر بشري به درجه درخشاني گام نهاده بود. اين دوره به عصر پريكلس شهرت دارد و سوفكل بسيار مورد عنايت رهبران و بزرگان و مردم بود.

يونانيان در آن زمان هرسال به افتخار پيروزي كه در جنگ سالاميس نصيبشان شده بود جشني بر پا مي كردند، يكي از مراسم اين جشن اين بود كه عده اي از جوانان ورزيده سرودهايي را بصورت دسته جمعي مي خواندند. سوفكل در شانزده سالگي به عنوان سر دسته اين گروه سرودخوان انتخاب شد دوازده سال بعد سوفكل خود را آماده ديد كه در مسابقات و جشن هايي كه تراژدي ها در آن به نمايش در مي آمد شركت نمايد. براساس شواهدي كه بدست آمده نزديك به يكصد و بيست وپنج نمايشنامه به وي منسوب است. از ميان آنها تنها هفت نمايشنامه اكنون بر جاي مانده و در دست است. سوفكل هجده بار در مسابقات برنده جايزه نخست بعنوان بهترين تراژدي نويس شد. نخستين جايزه را در سن 35 سالگي برنده شد و آخرين جايزه در هشتاد و پنج سالگي، او تراژدي نويسي را از اشيل آموخت و براي نمايشنامه هاي خود طرحي معين تنظيم كرد و حادثه اي هم در آن بوجود آورد. وي اولين نويسنده ايست كه اشخاص حقيقي و واقعي از براي نمايشنامه هاي خود خلق كرده است. همچنين وي اولين نويسنده ايست كه اصول روانشناسي را در نوشته هاي خود بكار برده است.

از نمايشنامه هاي او مي توان اين آثار را برشمرد:

آژاكس- آنتيگون- اديپوس شاه- اديپوس در كلئون- الكترا- زنان تراخيس- فيلوكتس- و بخش از نمايشنامه ساتير تراكرز »[3]


 

بهمن فرسی و فهرست آثار:

«1312–  در تبريز متولد می شود.

1316- به تهران آورده می شود.

1326- از 14 سالگی کار می کند. مدرسه را نيمه کاره رها می کند و چند سالی برای مطبوعات شعر و  داستان و مقاله می نويسد.

1333- کتاب «نبيره های  بابا آدم» که شامل طنزهجايی ( نثر آهنگين ) است را در تهران منتشر می کند.

1340- نمايش «گلدان» را که در تيرماه 1339 نوشته، کارگردانی می کند. اين نمايش در «سالن نمايش اداره ي هنرهای دراماتيک» با بازی "خجسته کيا"، "علی نصيريان"، "اسماعيل شنگله"، "عزت پريان"، "قاسم حاجی طرخانی"، "اسماعيل داورفر" و "مرتضی امجدی" اجرا می شود.

- نمايشنامة "گلدان" توسط انتشارات "کتاب نمونه" (تهران ) در مهرماه منتشر می شود.

1341- نمايشنامة «چوب زير  بغل» توسط انتشارات "نامه های سياه" (تهران) منتشر می شود.

- کتاب «باهو» که خود آن را «مقامه نو» (گفتار شاعرانه) می نامد، توسط انتشارات "نامه های سياه " (تهران ) منتشر می شود.

– نمايشنامة «پله های يک نردبان» در مجلة "کيهان ماه " (شماره 2 ) در شهريور ماه منتشر می شود.

1342- نمايشنامة «موش» توسط انتشارات "نامه سياه" (تهران) در دی ماه منتشر می شود.

1343- مجموعة داستان «زير دندان سگ» توسط انتشارات " نامه های سياه " (تهران ) در آبان ماه منتشر می شود.

1344- نمايش "بهار و عروسک" را کارگردانی می کند. اين نمايش نخستين بار در27 ارديبهشت ماه در« سالن نمايش دانشكدة هنرهاي زيباي تهران » اجرا مي شود. بازيگران اين نمايش "خجسته كيا"، "ايرج گرگين" و "بهمن فرسي" مي باشند.

-نمايش " بهار عروسك "را براي دومين بار در11 خرداد به دعوت «انجمن فيلارمونيك تهران» در« تالار فرهنگ» اجرا مي كند.

-نمايشنامة «بهار عروسك» در مجلة انديشه و هنر (شماره 7 دوره 5 ) در مهرماه  منتشر مي شود.

-نمايشنامة «بهار عروسك» به همراه نمايشنامة بدون كلام «سبز در سبز» و توضيحاتي در مورد «بهار عروسك»  تهران منتشر مي شود.

1345- گفتار– نوشتار فيلم "گود مقدس" را كه "هژير داريوش" كارگرداني  كرده است را تنظيم مي كند.

1346- نمايشنامة «چوب زير بغل» را كارگرداني مي كند. اين نمايش به همراه تئاتر "آريان" در «انجمن فرهنگي ايران و آمريكا » اجرا مي شود.

1348- كتاب "باهو" تجديد چاپ مي شود.

- نمايش "صداي شكستن" را كارگرداني مي كند. اين نمايش به مدت 8 شب در بهمن ماه در «تالار نمايش دانشكدة هنرهاي زيباي دانشگاه تهران» با بازي"اكبر زنجانپور"،  "منصور ملكي" و ... اجرا مي شود.

1349- ضبط تلويزيوني نمايش "صداي شكستن" را كارگرداني مي كند. كارگردان فني اين اجرا "امراله صابري" و از جمله بازيگران آن "اكبر زنجانپور"، "خسرو پيمان"، " كيهان رهگذر"، "هادي خاموش" ، " صفا منش " مي باشند.

1350- نمايشنامة "صداي شكستن" كه قسمت هايي از آن در مجلة " انديشه و هنر" منتشر شده بود، به طور كامل در شمارة آبان ماه (شماره 1، دوره 7 ) اين مجله منتشر مي شود.

- نمايشنامة "صداي شكستن" به همراه نمايشنامة "دو ضرب در دو مساوي بي نهايت " در آبان ماه در تهران منتشر مي شود.

1351- در فيلم "پستچي" به كارگرداني "داريوش مهرجويي" در زمستان 51 بازي مي كند.

- نمايشنامة " گلدان " تجديد چاپ مي شود.

1352- كتاب "هفايستوس" كه قصه يي براي كودكان است، با نقاشي هاي "بهمن دادخواه " در اسفند ماه توسط انتشارات "كانون پرورشي فكري كودكان و نوجوانان" (تهران)منتشر مي شود.

1353-رمان "شب يك، شب دو" توسط انتشارات "پنجاه و يك" (تهران ) منتشر مي شود.

- در فيلم "دايره مينا " به كارگرداني "داريوش مهرجويي" بازي مي كند.

- نمايش "پله هاي يك نردبان" ضبط تلويزيوني مي شود. كارگردان هنري اين اجرا "هوشنگ رحيمي" ، كارگرداني فني "فرانك دولتشاهي" تهيه كننده "جلال احساسي" و بازيگران "داريوش ايران نژاد"، "كيومرث ملك مطيعي "، "غلام حسين بهرامي "، "محمود هاشمي "و "حميد لبخنده " مي باشند.

- ضبط تلويزيون نمايش "صداي شكستن " را كارگرداني مي كند.

1354- نمايشگاهي از نقاشي هايش در گالري "سيحون" در خرداد ماه برگزار مي شود.

 

1356- نمايش "آرامسايشگاه " را كارگرداني مي كند. اين نمايش در" تالار بيست و پنج شهريور" (سنگلج ) با بازي "علي نصيريان"، "محمد مطيع"،  "داود آريا"، "مسعود رحماني"، "خسرو شكيبايي"، "مهين شهابي" ،  " منظر لشكري"، "نازي حسني"، "قلي پور"... اجرا مي شود. طراح لباس اين نمايش "ليلي تقيان" و مدير صحنة آن "بهروز بيات"

مي باشند.

- نمايشنامة "آرامسايشگاه " توسط انتشارات "مركز نشر سپهر" (تهران ) در زمستان منتشر مي شود.

- تهران را به مقصد لندن ترك مي كند.

1370 – مجموعه داستان "دوازدهمي" توسط انتشارات "خاك " (لندن ) منتشر مي شود.

- مجموعة شعر «سفر دولاب» (طنز هجايي)توسط انتشارات «خاک»(لندن)منتشر مي شود.

- مجموعة چند نمايشنامه و طرح نمايش در كتابي به نام "سقوط آزاد " توسط انتشارات "خاك " (لندن) منتشر

مي شود.

1371- مجموعة داستان "نبات سياه " توسط انتشارات "خاك" (لندن )منتشر مي شود.

- كتاب "با شما نبودم" (يادداشت هاي پراكنده)توسط انتشارات "خاك " (لندن ) منتشر مي شود.

- مصور سازي كتاب "حرف هاي گنده گنده" از " احمد بن كوهي " كه توسط انتشارات " خاك " ( لندن ) منتشر

مي شود را انجام مي دهد.

- كتاب " خود رنگ " (مجموعه شعر ) توسط انتشارات "خاك " (لندن ) منتشر مي شود.

- كتاب "سلام حيدر بابا " كه برگردان شعر "شهريار " به فارسي است توسط انتشارات " خاك " (لندن ) منتشر

مي شود.

- كتاب "آوا در كاواك " (شعر ) توسط انتشارات "خاك " (لندن ) منتشر مي شود.

1373- مجموعة شعر " يك پوست يك استخوان " توسط انتشارات " خاك (لندن ) منتشر مي شود.

1377- كتاب " به تاريخ يك يك يك " (دو شعر بلند) توسط انتشارات " خاك " (لندن ) منتشر مي شود.

- كتاب " سلام به حيدر بابا " توسط انتشارات " نگاه " در تهران منتشر مي شود.

- مقالة "صداي بالغ " در مجلة "كتاب نمايش " شماره 1، چاپ آلمان منتشر مي شود.

- مقالة "زبان صحنه "در مجلة "كتاب نمايش" شماره 2،  چاپ آلمان منتشر مي شود.

1378- مقاله "گاوخيالي هايي در پيرامون آبسورد " در مجلة " كتاب نمايش"(شماره 5، چاپ آلمان ) منتشر

مي شود.

 

1380- به دعوت مجلة " كتاب نمايش " نمايشنامة "هويت مستعار" (يك مونولوگ در دو پرده ) را  در برنامة "شب هاي تأتر كلن " نمايشنامه خواني مي كند.

آثار چاپ نشده و آماده چاپ

-و درضمن گزيدة طرح ها و يادداشت ها

-"هشت " مجموعه نمايشنامه ها (1340-1356 )

-"كورمال كورمال " يادداشتهاي سفر

-"يا خزينه يا خندق " نمايشنامه

-"غور آپ غور آپ " مجموعه داستان كوتاه

-"ديدو نديد" يادداشتهايي براي سفر

- آداپتاسيوني از داستان "چراغ آخر "نوشتة"صادق چوبك "

- ترجمة " بالاخره اين زندگي مال كيه ؟ " برايان كلارك

- ترجمه " خطه ي انقلاب " رابرت بولت

- ترجمة "نه پايان شكايت "

-"شاهنامه خواني " موسسه فرهنگي هنري آواي باربد (تهران)

آثاري كه از تاريخ انجام آنها اطلاع دقيقي نداريم :

- بازي در نمايش "رومئو و ژوليت "به كارگرداني "اسماعيل شنگله"

- همكاري با انتشارات فرانكلين

- بازنويسي و كارگرداني "گلدونه خانم " نوشتة "اسماعيل خلج" در لندن

- همكاري با "بي .بي. سي "

- برگزاري نمايشگاه هاي نقاشي در لندن

- اجراي نمايش در خارج از ايران»[4]

 

فهرست آثار 

نمايشنامه ها ( به ترتيب انتشار ويا اجرا)

  1. گلدان
  2. چوب زير بغل
  3. موش
  4. بهار و عروسک
  5. صداي شکستن
  6. دو ضربدر دو مساوي بي نهايت
  7. پله هاي يک نردبان
  8. آرامسايشگاه
  9. سقوط آزاد

 

طرح ها

  1. سبز در سبز
  2. چهار طرح کوتاه در کتاب سقوط آزاد (ششدر، گل گاب زبون، از قضاي روزگار، ماهي)

 

داستانها و يک رمان

  1. رمان شب يک، شب دو
  2. مجموعه داستان کوتاه زير دندان سگ
  3. چهارخلاصه داستان براي سياه بازي (ملول، صنعت ظريفة کلاه گيس، آبله مرغون، چاه سمنتي)

 


 

منابع:

1- خلج، منصور، درام نويسان جهان، جلد اول، چاپ اول، انتشارات برگ، تهران، 1377

2- سوفكل، افسانه هاي تباي، ترجمه شاهرخ مسكوب، چاپ سوم، شركت سهامي انتشارات خوارزمي، تهران، تيرماه 1378

3- فرسي، بهمن، موش، چاپ اول، انتشارات نامة سياه، تهران، 1342

4- فصلنامة دانشجويي ادبيات نمايشي، سيميا، سالشمار زندگي و آثار بهمن فرسي، روح بخشان، آزاد، رضاييان مقدم، آزادي، سال اول، بهار 83

 

درباره نویسنده :
نام نویسنده: تحریریه آکادمی هنر

دیدگاه‌ها  

0 #1 رضا 1397-01-11 16:37
فرزند کشی مادران - اعتیاد و خودکشی بچه ننه ها



۷۷- غول بچه ننه نام نسلی در آخرالزمان است که بدون ولایت پدری رشد می یابد در نزد مادرانی که قصد دارند فرزندان خود را پرستنده خود سازند و خدایی کنند. که این ننه ها خود تبدیل به شیطانهائی انسی می شوند که گاه به هنگام ناکامی فرزندان خود را به قتل می رسانند. ولی این بچه ننه ها دارای ماهیتی نابودگرند اگر در قدرت باشند و در غیر اینصورت به روشهای گوناگونی بسوی خودکشی می روند. نسل غول بچه ننه بی شباهت به هویت ادیپ شهریار نیست که همسر ایده آلش را مادر خود می داند و نهایتاً خودکشی را تنها راه نجات خود می یابد.



استاد علی اکبر خانجانی

کتاب آخرالزمان خانواده " تمدن بچه ننه"
نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

مطالب مرتبط

تحلیل رویکرد

  • مرگ در برابر رانه‌ی مرگ

    از مؤلفه‌های سینمای دوشان ماکاویف (Dušan Makavejev) علاوه بر مؤلفه‌ی اصلی موج سیاه سینمای یوگسلاوی (اخذ هویت از سمپتوم به­ جای اخذ هویت از سامان نماد...

بانک اطلاعات هنری