Loading...

مطالب ویژه

    نمایش «شبح اپرای تهران» به طراحی و کارگردانی علی ساسانی‌نژاد از 28ام دی ماه تا 17ام بهمن ماه ...
Detail
    «خانه‌ی کاغذی» داستان خانواده‌ای است در خانه‌ای تقریباً ویران، نزدیکِ مرز که واپسین لحظات پیش ...
Detail
    اشاره: «هم‌هوایی» سال گذشته، طی سه نوبت: فروردين و ارديبهشت [در سالن حافظ تهران]، خرداد [در ...
Detail
یکشنبه, 29 ارديبهشت 1392 22:24

طعم گس اكسپرسيونيسم در نمايشي گروتسگ!

نوشته شده توسط  محمدعلی سجادی
(0 رای‌ها)

«دنيا هميشه تنها جهاني مصنوع است، آنچه جهان نفساني مي ناميم، همان شر است در جهان مصنوع و آن چه شر مي ناميم، تنها ضرورتي زودگذراست در رشد ما»
    


    1 گويي نيم كره يي بزرگ را از جنس چوب برش زده باشند ـ براي من چنين بود ـ به ويژه نيم كره محدب ماه كه رازوارگي و سحرانگيزي و تمثيلي اثر را شديد كرد. كاركرد اسطوره يي رخ نشان داد. مردجواني/ كودك سان كه از ماه آمده و به ماه برمي گردد. تاب خوردن، در بالاي آن منحني كه گاه دره است و گاه فرازهايي از ذهن آينه گون ـ برخورد لاكاني با اثر از همين رو قابل تاويل مي شود ـ عين است و ذهن و ذهن، ذهن ويتسك. نمايش در توالي اش موفق مي شود در عين تجربي بودن، ملموس باشد و اين بهترين دستاورد كارگردان « رضا ثروتي» است به همراه همراهانش. چرا كه در تجربيات نمايشي ديگر ـ اگرنه همه ـ شما درگير اثر نمي شويد. تجريدي و غيرقابل لمس و بي باور مي مانند. مهندسي شده و نهايت رياضي وار مفهوم سازي شده. اما در اين كار وجوه مهندسي اثر ـ كه بسيار هم پيداست حساب و كتاب دارد ـ منطبق با حس و درون مايه نمايش است. ميرانسن ها، به ويژه در استفاده از دو سكو و عيني كردن ذهن كابوس گونه ويتسك خواناست. دوپارگي در طراحي دو سكو كه البته از هم مجزا نيستند و مرتبطند، آن هم نه با خطوطي شكسته بل منحني كه وجه جسماني را هم تشديد مي كند. بيروني كردن آن سمت «مسترهايدي» در يك شخص ديگر كه آينه ويتسك است، او و ما مي بينندش ولي ديگران نمايش نه، وجه بارز روانكاوانه نمايش را برجسته مي كند. چيزي كه در نمايش شكل تك گويي دارد، اما اين جا در اجرا ديداري مي شود. برون گرايي مي شود و از اين رو اكسپرسيونيسم تجلي پيدا مي كند.
    
    2«با ميانجيگري مار انجام گرفت، شيطان مي تواند انساني را بفريبد، اما نمي تواند انسان شود.» ؟دكتري كه شماي خون آشامي دارد و گويي از دل فيلم «مطب كاليگاري» در آمده، تجلي همه آن نمود نماد شده آثار مشابه خويش است. فاوست گوته مثلا. عالمي خردورزكه روح و جسم ويتسك را مسخ مي كند. چون خودش را به شيطان فروخته و اين جا البته خودِ شيطان است به نظر. شيطاني مدرن ـ يا در قالبي مدرن ـ كه موجودي مي سازد حيوان/ انسان. يعني مسخ شدگي. طنزي چرك كه گروتسك بودن اثر را افزون مي كند. همين حضور دكتر ـ خودِ بوخنر/ بوشنر پزشك بود ـ در آغاز نمايش با آن هيبت كاريكاتورگونش كه فيزيكي ناقص دارد، سري بزرگ و موهايي سيخ و عينكي بر چشم و تايپي كه تايپ هست و نيست، و شروع به شقه كردن فرد مصلوب بر صفحه ماه مي كند. آميختگي خردورزي و اسطوره : اسطوره يي تكرار شونده در قالبي امروزين و البته با كاركردي شكننده. دكتر برايم تداعي كننده كوتوله هاي گونتراس ـ طبل حلبي ـ كه شلندورف هم فيلمي ازش ساخت، شد. دكتر و ابزارجراحي و نخودهاي درمان كننده و فضا و روابط نمايش كابوسي مي سازد. نمايشي تيمارستاني؟! مي شود چنين عنواني نوشت ؟ «ماركي دوساد»،
    «پيتر وايس» و... گويي در تيمارستانيم. ذهن بيمار ويتسك چنين نيست ؟ ذهني بيمار كه تيمارداري دارد مخوف ؟ شيطان گونه يي كه جهان نمايش ـ شايد جهان ما را ـ اداره مي كند (كم نيستند ديوانگاني كه جهان اكنون ما را مي گردانند و خود مي پندارند عالم اند!) اما ارجاعات فرامتني اين اثر. از خودِ متن گورگ بوخنر (بوشنر) تا فيلم هاي ساخته شده از روي آن مثل «پستچي» مهرجويي. در فيلم هرزوگ، نمايش، در فضاي تاريخي اش روايتي تصويري مي شود. ويتسك در حال تراشيدن ريش كاپيتانش است، آن هم با شتاب همچون نمايش. كاپيتان به او مي گويد: تو آدم پرسرعتي هستي و كم حرف و خوب... ولي معنويت نداري... تو بچه يي داري كه تبركش نكردي... » اين وجه مذهبي ـ مسيحي ـ مثل انجيل خواندن ماري در احساس گناهش از زنا، در نمايش مبدل به كليتي ديگر شده. ديگر بعد انجيلي و مذهبي ندارد. همه زماني و همه مكاني شده. انساني شده. ويتسك هم مي گويد «ما پول نداريم و آدم هاي بي پول معنويت به دردشان نمي خورد».در فيلم نمايش سيرك و اسب و ميمون و... فريفته شدن زن توسط رهبر اركستر نظامي ابعادي عيني و تاريخي دارد.
    
    3 «عشق جسماني ما را به عنوان عشق آسماني مي فريبد، خود به تنهايي نمي توانست چنين كند، اما بي آنكه بداند ذره يي عشق آسماني در خود دارد، پس مي تواند.» ؟خط روايي نمايش، با وجود پرسه در ذهن، عيني و فهميدني است. هرچند از وجه تاريخيِ اصل اثر تهي شده، اما ملموس است. ويتسك ـ زني دارد به نام ماري (مريم) و زيردست اربابش (ستوان) ـ با آن جلوه پروسي اش ـ كار مي كند و دلخوش زن و بچه اش است. او موجودي است آزمايشگاهي براي دكتر مجنون، كارگري خادم و اخته براي اربابش و مردي است پولدار براي همسرش. او مردي است مجنون، دلخوش كودكي. درماه غور مي كند و در ماه نيز مستحيل مي شود. ماه زاينده است و كشنده. وقتي كامل مي شود در جزر و مدش، ارتعاشاتي در موجودات پديد مي آورد. ماري، از اين رو زوزه مي كشد. زن به غريزه اش جواب مي دهد. اغواي گوشواره نداشته و رنگ و شادي و... زنانگي اش را، موهايش را ـ در اين راه از دست مي دهد. «جانور تازيانه را از چنگ رام كننده اش بيرون مي كشد و خودش را تازيانه مي زند تا ارباب خود باشد ـ نمي دانست اين تنها وهمي است ناشي از گره تازه يي در تازيانه ارباب» ؟ارباب كه او را رنج مي دهد ـ خودش را رنج مي دهد تا رها شود.
    
    4« اولين دليل بت پرستي مسلما ترس از اشيا بود و به تبع آن، ترس از ضرورت اشيا و لذا ترس قبول مسووليت اشيا.» ؟اره برقي،ذره بين دكتر، سطلي كه هم سطل است و هم بچه، شانه يي كه بزرگ است و قرينه كارد، اسكيت، و... كاركردي جز تجلي ترس دارند؟ حتي شانه هم دوگانه عمل مي كند، هم شانه است و هم مي تواند كشنده باشد. سطل حلبي كه نشانه كودك است ـ خودِ كودك است ـ بر آن شئ وارگي ـ يا تنزل آدم به شئ ـ تاكيد مي كند. سطلي با آبي شناوردرش. سطلي كه هم باران را جا مي دهد در خود و هم سر ويتسك را كه مي خواهد پنهان شود يا خودش را بكشد. آب، كودكي، زهدان...؟ پوشش ها همچنينند. لباس سفيد ماري «مريم» با همان اشاره اسطوره يي آييني حك شده در ذهن ما، پاكي و قداست ـ كه در اينجا متعارض عمل مي كند و ضداسطوره است. لباس ويتسك كه خاكستري است. لباس فرم سربازي است، خنثي سازي مي كند. ترديد و عدم قاطعيت كاراكتر را برون گرايي مي كند. او نمي تواند بكشد، هرچند كه مي خواهد و آن ديگر او اين كار را مي كند سر آخر (اين تعبير از رنگ براساس كاركرد شخصيت در دل روايت فوق چنين مي نمايد وگرنه نمي توان نسخه يي براي تحليل رنگ خاكستري داد براي ابد و هرجا) همين طور پوشش مرد اغواگر كه زرشكي است، گرم و تيره. و ارباب/ ستوان كه در آغاز سفيد به نظر مي آيد، در لباس فرم طوسي اش محرك اصلي اين درام نيست، اما بهره اش را مي برد. دكتر گرداننده جهان نمايش ا ست با خطوط سياه و سفيد در طراحي لباسش.
    
    5اما صداها كاركرد مناسبي در اثر دارند، حتي اگر قراردادي باشند. مثل صداي رعد و برق كه در تركيبش با كوبش در، موثرند. صداي چكيدن آب در سطل كه توسط همزاد ويتسك تشديد مي شود. يا صداي... موسيقي و اجراي آن در صحنه آرايي كاركردي ديدني- شنيدني پيدا كرده اند. اجرايي به رهبري دكتر / شيطان !
    صداها، بيان خوب بازيگران ـ به مدد ميكروفن ـ آواي صوتي اثر را تكميل مي كنند كه در حقيقت به انتخاب مناسب نقش ها، و اجراي خلاقانه نقش آفرينان كه رنج و لذت اجرا ما را همراه خودش مي كند برمي گردد. بازي روباتيك/ عروسك گون ويتسك (مرتضي اسماعيل كاشي) در درد و رنج در حركات روباتيكش يادآور بيومكانيك ميرهالد شد برايم، درخور بود. همين طور پانته آپناهي ها كه سيال و شناور دو وجه انساني / روباتيك را نشان مان مي دهد. مرد اغواگر (حقيقت دوست) كه با او سه كار در كارنامه ام دارم ـ مسلط و موجه نقش پردازي مي كند. (ادغام بدلكار با او به خوبي به انجام رسيده) و همين طور دكتر و ارباب / ستوان كه موفق نمايان شدند. ريتم و ضرب از كار درآمده كه البته در بخش پاياني كمي به گل مي نشيند و شادابي اش را از دست مي دهد و اما رو به افول نمي رود قابل اعتناست. سر آخر دست مريزادي براي اين كارگردان جوان نمايش رضا ثروتي كه اميدوارم به اين ثروت نمايش داده شده اش رضا نباشد و ما را به گنج هاي ديگر و احتمالي اش در اجراهاي ديگر رهنمون شود. آمين !
    
    پانوشت: تمامي نقل قول ها از كتاب «پندهاي سورائو» كافكا برگردان گيتا،گركاني / نشر كاروان

 

 

 منبع: روزنامه بهار

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

تبلیغات