Loading...

مطالب ویژه

    نمایش «شبح اپرای تهران» به طراحی و کارگردانی علی ساسانی‌نژاد از 28ام دی ماه تا 17ام بهمن ماه ...
Detail
    «خانه‌ی کاغذی» داستان خانواده‌ای است در خانه‌ای تقریباً ویران، نزدیکِ مرز که واپسین لحظات پیش ...
Detail
    اشاره: «هم‌هوایی» سال گذشته، طی سه نوبت: فروردين و ارديبهشت [در سالن حافظ تهران]، خرداد [در ...
Detail
خطا
  • JLIB_DATABASE_ERROR_FUNCTION_FAILED
یکشنبه, 29 ارديبهشت 1392 22:19

کابوس و یک عاشقانه غم‌انگیز

نوشته شده توسط  مهدی نصیری
(0 رای‌ها)

 

 

 

داستان تردید و پرسش‌های پیچیده و فلسفی شاهزاده دانمارکی را، به واسطه مؤلفه‌های قدرتمند ساختار آن، می‌توان با تغییر معادلات روایت در پیرنگ و شخصیت به سادگی در ظرف و قالبی دیگر قرار داد و با همان جذابیت و قدرت چند صد سال پیش به اجرا گذاشت. کافی است ساختار را بشناسیم و اولویت‌ها را در روایتی جدید تغییر دهیم و پس از همه اینها براساس تحلیل و دیدگاهی مشخص معادلات را عوض کنیم. در این صورت هملت را می‌تواند شکسپیر روایت کند یا چرم شیر یا گوران! نمایش می‌تواند جهان هملت باشد یا دنیای افلیا یا کابوس‌های بیمارگونه گرترود!

مهم این است که داستان از دریچه چشمی‌روایت شود که براساس همه مناسبات ساختار جدید، دیدگاه و تحلیلی داشته باشد.هملت رضا گوران با خواب شاهزاده دانمارکی و سپس با خودکشی افلیای عاشق شروع می‌شود. در همین ابتدا هملت شخصیتی است که تحت تاثیر حادثه‌ای (خوابش) نشان داده می‌شود و شخصیت دیگر افلیاست که کنشی قدرتمند را باعث می‌شود. از آن انفعال و این انگیزش و عمل می‌توان حدس زد که نمایش بی‌مقدمه مخاطبش را با واسازی‌ای هدفمند نسبت به اثر کلاسیک مواجه کرده و قهرمان داستان دیگر گونه‌اش را به‌طور روشن و واضح معرفی می‌کند. هر چند ابهام در انجام عمل و پیچیدگی به کارگیری نشانه در برخی مقاطع، حضور قهرمان عاشق داستان را کمرنگ می‌کند، اما در این نمایش افلیا به‌طور مشخص و معلومی‌حاکم بر رویدادهای نمایشی است و جهانی را، به واسطه تاثیر وجودش به‌عنوان یک فاعل قدرتمند، رهبری و هدایت می‌کند. همچنان که مهر حضورش (ماهی آبی رنگ) از همان ابتدا بر سینه قهرمان شکسپیر (هملت) نقش بسته و مورد تاکید قرار می‌گیرد.هملت گوران با وجود تکرار یأس و مرگ در فضای جادویی اجرا، یک عاشقانه غم‌انگیز است؛ عاشقانه‌ای غم‌انگیز که در پرسه‌های کابوس وار افلیا روایت می‌شود. از همین روست که در نمایش دو شخصیت برای افلیا در نظر گرفته شده است؛ نخست افلیای فاعل و قهرمان روایت است که در لحظه شروع خودش را می‌کشد، اما دوباره و به اقتضای ضرورت داستان جان می‌گیرد تا کابوس عاشقانه‌اش را برایمان روایت کند و دوم افلیایی که در السینور زندگی می‌کند و دچار وقایع تراژیک پیرامون خودش است. افلیای دوم درست به همان اندازه گرترود بیچاره و مثل هملت و پلونیوس و شاه جدید منفعل است و کاملا وابسته به حوادث ذهنی تعریف می‌شود.

این نمایش حتی به معنای کلاسیک و سنتی ضد قهرمان یا بازدارنده و مانعی هم ندارد. هرچه هست با روایتی مدرن و کنش‌مند در جهان ذهنی روایت می‌شود که حاصل تلاشی به فعلیت واداشته شده در دنیای غم‌انگیز و زندگی تراژیک افلیاست.اما قلب افسرده افلیا و تلاش بی‌وقفه و کودکانه‌اش برای بازنمایی کابوس هم، در گستره‌ای متفاوت، درگیر فاجعه تراژیک دیگر است. از این رو به‌رغم قرار گرفتن در ساختار جدید، قهرمان همچنان تسلیم و ناگزیر است و تنها می‌تواند ماجرای غم‌انگیز تراژدی را در ذهنیتی کنش مند به فعلیت درآورد.بنابراین درام و مؤلفه‌های روایی آن ساختاری دیگرگونه را به‌وجود می‌آورند که اصول و قواعد تراژدی را رعایت کرده‌اند و در عین حال روایتی مدرن از ذهنیتی کلاسیک را ارائه می‌دهند. دنیای هملت گوران از این منظر به نمایش گذاشته می‌شود و بدان سبب که قادر به توجیه بسیاری از مناسبات اندیشه‌گی و نیز ایجاد یکدستی و ثبات در استفاده از مؤلفه‌های ساختار (درام و اجرا) است، تبدیل به نمایشی می‌شودکه فرم و اندیشه‌اش را با منطقی زیبایی شناسانه در معرض انتقال قرار می‌دهد.از همین روست که این جهان ذهنیت به گونه‌ای زیبایی شناسانه تبدیل به شاعرانگی‌ای از جنس تئاتر می‌شود. شاعرانگی تراژیک هملت به واسطه ذهنیت شاعرانه افلیا در تصاویر نمایشی، در کنش‌های دراماتیک، در گفتار و در روح نمایش جاری است و به همین دلیل است که این کابوس بر ذهن و روح تماشاگر تاثیر می‌گذارد. بخشی از این روح شاعرانه را باید در لغزش رویدادها در یکدیگر جست‌وجو کرد که کارگردانی اجرا باعث آن شده است. روایت اصلی شامل خوابی یکپارچه و یکدست است که رویدادها در آن درهم و در کنار هم می‌لغزند و به نمایش در می‌آیند. این لغزش آرام ضرباهنگی را سبب می‌شود که بی‌هیچ خلأ و سکون و تاخیری نرمش روح یک شعر را به بازی می‌گیرد و این شگرد روایی همچنان که منطق نمایش حکم می‌کند، وابسته به حضور فاعل (افلیا) است. در قطعه‌ای از نمایش و آنجا که کلادیوس با پلونیوس مشغول گفت‌وگو و بازی است در واقع رویداد و کنش اصلی میان دو شخصیت اُبژکتیو اتفاق می‌افتد، اما در نقطه دیگر، خود فاعل حضوری حاکمانه دارد و این رویداد را به رویدادی دیگر می‌غلتاند. افلیا به‌عنوان فاعل و تنها ابژه در درام چرم شیر مدام وظیفه هدایت ذهنیت شاعرانه‌اش را عهده دار است و این کابوس را همچون یک راوی هوشیار برای مخاطب بازنمایی و روایت می‌کند.شکل دیگری از شعر نمایشی را گوران با ایجاز در رویداد و جانشین‌سازی نشانه‌ها و همنشین کردن مفاهیم به‌وجود می‌آورد. نمایش سراسر از چنین شگرد و سبکی استفاده می‌کند. همچنان که نمونه‌های دیگری از این سبک را می‌توان در آثار دیگر کارگردان جوان هم سراغ گرفت. در جایی افلیا (باز هم راوی رویدادها) پیشبند را دور گردن شاه می‌بندد و آیینه را در دستان او قرار می‌دهد، اما این آرایش شاهانه، بی‌آنکه اتفاق بیفتد، در رویدادی دیگر ترکیب می‌شود. در پایان همان کس، که صاحب کابوس است و آیینه را در ابتدای قطعه نمایشی به شاه داده، با یک قیچی بزرگ وارد می‌شود و ادامه نخی که لب‌های گرترود را به هم دوخته است می‌برد. افلیا راوی کابوس‌های خودش است. آیینه را می‌آورد و رویداد آغاز می‌شود. نخ را می‌برد و رویداد به پایان می‌رسد. بی‌شک چنین کاربرد شاعرانه روایی با کمک نشانه‌ها و تداوم تاثیر ذهنی آنها در ایجاد عمل نمایشی، حاصل سلیقه و سبکی است که رضا گوران در آثارش بارها آن را تمرین کرده و حالا به زیبایی آن را در هملت به اجرا گذاشته است. توجه کنید به حضور موثر و همواره افلیا که در هر لحظه این شاعرانگی نشانه شناختی چگونه بر حکومت جهان ذهنی‌اش، در مقابل چشم‌های تماشاگر، اصرار می‌ورزد.

هرچه به‌عنوان نقطه قوت در کار رضا گوران می‌توان یافت و جست‌وجو کرد، پیش از هر چیز به تحلیل او از متن و انتخاب درست فاعل و جایگاهش در روایت نمایش باز می‌گردد.اما در کنار همه این قوت ها، که حاصل چینش جایگزینی و همنشینی نشانه‌هاست، یک ویژگی بسیار مهم دیگر هم وجود دارد که شاید اگر کمی‌بیش از این در استفاده از آن افراط می‌شد، بسیاری از کارویژه‌های نشانه شناختی اثر را دچار ضعف می‌کرد. گوران با شیوه کارگردانی و به‌کارگیری نشانه‌ها بخش زیادی از منظور و محتوای مورد نظرش را با ادراک تماشاگر به اشتراک می‌گذارد، اما جاهایی هم هست که نشانه‌هایش، بیش‌تر از آنچه لازم باشند، مورد استفاده قرار می‌گیرند. یا اینکه دست کم می‌توان گفت، به گونه‌ای مستقل عمل می‌کنند و به دشواری می‌توان ارتباط آنها با محتوای اصلی را کشف و ادراک کرد. پرسش دیگر آنکه اندیشه اثر تا چه میزان با ادراک و تجربه تماشاگر ایرانی ارتباط برقرار می‌کند، یا به بیان ساده‌تر هملت گوران چقدر ایرانی شده است؟! آیا پوشش و موسیقی ایرانی و تبدیل کردن روح فضای زورخانه‌ای در معبرهای مواجهه، نواختن زنگ به معنای رخصت حضور، رنگ کاشی‌ها و ...، که ظاهری ایرانی به اجرا می‌دهد، برای ایجاد اشتراک با فضای ذهن و تجربه مخاطب ایرانی کافی است؟! دیگر آنکه صابر ابر، هملت بیمار و منفعل نمایش گوران را بازی نمی‌کند. او در این نمایش هم مثل دیگر نقش هایش صابر ابر را بازی می‌کند، بی‌آنکه چیزی از مشخصات هملت پریشان احوال و بیمار را بر آن افزوده باشد. داریوش موفق شیطنت‌های شیوه بازیگری‌اش را به پلونیوس اضافه کرده و بهناز جعفری به خوبی توانسته تصویری وابسته به ذهنیت زنانه افلیا از گرترود ارائه دهد. اما در کنار همه این‌ها ستاره پسیانی، همچنان که افلیای نمایش همه رویدادها و روح روایت را از دریچه چشمانش به تماشا می‌گذارد، در به نمایش گذاشتن جادوی چندگونه و چند بعدی نقش آنچنان موفق نشان می‌دهد که تبدیل به ستاره نمایش می‌شود.

 

 

 

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

تبلیغات